بستن تبلیغات

داستان یک عشق
نریمان دلیل زندگی بابا و مامان
زمان : سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 | نگارنده : مامان لاله
دیدن این پست : مرتبه

 

 niniweblog.com

 

 niniweblog.com

 

 

تقدیم به

  عشق زندگیم

 فرزاد

و

دلیل زندگیم 

نریمان

 

 

 

 

 

 

(((دستانم تشنه دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم....

 با تو می مانم بی آنکه دغدغه فرداها را داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت)))

 

 

 

 

 

 




نریمان همه زندگی لاله و فرزاد
زمان : جمعه 14 بهمن 1390 | نگارنده : مامان لاله
دیدن این پست : 1734 مرتبه

یکی بود یکی نبود یه مامان بابایی بودند به اسم لاله و فرزاد که عاشقانه کنار هم زندگی میکردنقلب

 

niniweblog.com

 

نیمه های تیرماه ١٣٨٨ بود که مامان لاله صبحها که از خواب بیدار میشد سرگیجه داشت اصلا حالش خوب نبودسبز فکر میکرد فشار خونش افتادهسوال چند روز دیگه قرار بود خواهرش از آمریکا بیاد اونم میخواست بره فرودگاه به استقبالش  چند روزی گذشت و مامان قصه ما هنوز حالت تهوع داشت و خودشم شک کردابرو و رفت دکتر آزمایش داد و عصر همون روز بابا فرزاد رفت جوابشو گرفت و با یه جعبه شیرینی اومد خونه و بهش گفت که ما داریم مامان و بابا میشیمبغل 

 

niniweblog.com

 

وای خدایا واقعا این اتفاق افتاده بود من یعنی آقا نریمان گل توی شیکم مامانی بودم لیلا  که بعدها خاله من میشد  هم نامردی نکرد به همه زنگید که لاله بارداره باید یه دکتر خوب پیدا میکرد کلی پرس و جو کرد و دکتر همایون مقومی رو پیدا کرد مامان و بابا  هر دو هفته یه بار میرفتن  پیش دکتریول

niniweblog.com

روزها تند تند گذشت مامان خانوم تقریبا 2ماه من رو داشت که خاله مژگانم که از آمریکا اومده بود گفت تا خودم هستم باید بنا به رسم جشن ویارونه بگیره آخه مامان لاله مامان نداشت که این کارا رو واسش کنهافسوس 

خلاصه یه جشن بزرگ گرفته شد و همه دعوت بودن و کلی هدیه به مامان خانم داده شد گردنبند و لباس بارداری و شلوار .......هورا 

اون روز به خوبی گذشت همه خوشحال بودنوقتی خاله مژگانم برگشت آمریکا مامانی بابایی و خاله لیلا هم تصمیم گرفتن برن مسافرت اونم مسافرت به شمال به به به ....

niniweblog.com

توی شمال عمو فرشاد و خاله فرنیا هم بودن اونجا همه مواظب مامانی یا در اصل مواظب من بودن ومامان هم کلی سوءاستفاده میکرداز خود راضی

 همه دست به سینه شده بودن واسش کلی بهشون خوش گذش وقتی از شمال برگشتن مامان بابا دوباره رفتن دکتر... مامان از آقای دکتر خواست که جنسیت بچه بهش بگه اونم سونو کرد و گفت دختر واییییییییییی چه خوب ولی از اونجا که خانومهای ایرانی همه سونوگرافی سر خود دارن بهش میگفتن که پسر داره  پس همه اشتباه کرده بودن از همون شب شروع کردن به انتخاب اسم مامان میگفت ترلان - بابا میگفت ماندان-وخاله لیلا میگفت ترنم کار به قرعه کشی رسید و ماندان در اومد ولی مامانی هنوز سر حرفش بود

وقتی مامان ٦ ماهه بود رفت دکتر و بهش گفت اگه ممکنه دوباره سونو کن چون دیگه میخوام برم واسش لباس اینا بخرم باز سونو کرد و گفت بهت گفته بودم چی داری؟ اونم میگه دختر دکتر گفت الان میگم پسر داری!!!!!!!!!!!!تعجب

اون موقع اندامها درست رشد نکرده بوده که گفتم دختره

وقتی به بابا گفت که پسر داره اون واقعا شوک شده بود حالا دیگه باید اسم پسر انتخاب کنیم بابا میگفت سیاوش مامان سورنا خاله نریمان آخرشم شدم همون نریمان البته شب قبل از به دنیا اومدنم

از زبان مامان لاله:

 روزها تند تند گذشت  کم کم موقع زایمان رسید باید ساعت ٦ صبح ٢٨|١١|٨٨ میرفتم بیمارستاناسترسکم کم آماده شدم تا برم آخرین عکس هم گرفتم قبل از رفتن به بیمارستان

  خاله فرح خاله مژده و خاله مینای مامانم و بابایی و مامانش  همه اومده بودن بیمارستان   ساعت ٧:٣٠ بود که من رو صدا زدن به خدا توکل کردم و رفتم داخل ولی باز یه کم دلم شور میزد وقتی به هوش اومدم توی اتاق ریکاوری بودم گویا نریمان من ساعت ٨:٥٠ دقیقه بدنیا اومده بود و همراهان اونو تحویل گرفته بودن کلی هم گریه میکرد آخه گرسنه بود وقتی رفتم توی بخش نریمان رو دادن بغلم وای خدای من یه پسر تپل سفید و زیبا  وقتی واسه اولین بار بهش شیر دادم دیگه باورم شد که مامان شدم چه لذتی داشت اون لحظه......قلب اولین روز در بیمارستان

دست بابایی

 




نریمان همه زندگی لاله و فرزاد
آرشیو خاطرات
خاطرات نریمان از ابتدا تا کنون
بازدیدکنندگان من
انرژی دهندگان آنلاین : 1 کیلو ژول
انرژی دهندگان امروز : 21 کیلو ژول
انرژی دهندگان ديروز : 48 کیلو ژول
انرژی دهندگان هفته قبل : 207 کیلو ژول
کل انرژیها : 63719 کیلو ژول